کد خبر: 1393
تاریخ انتشار: یکشنبه 1 فروردین 1395 - 17:00  

20 March 2016

ارسال به دوستان
الف الف

صبح زود بر می خیزم . لحظات به تندی می گذرد تا سال 94 در تحویل و تحولی دیگر روزگار را به دست سال 95 بسپارد . اندکی پیش از تحویل سال به گلزار شهدای گناوه می رسم . مانند همیشه به اتفاق مادر تحویل سال در کنار برادر شهید م می گذرد

یادداشت های کوتاه روزانه
یک شنبه یکم فروردین 95
صبح زود بر می خیزم . لحظات  به تندی می گذرد  تا سال 94 در تحویل و تحولی  دیگر  روزگار را به دست  سال 95  بسپارد . اندکی پیش از  تحویل سال  به گلزار شهدای  گناوه  می رسم . مانند  همیشه به اتفاق مادر  تحویل سال  در کنار برادر شهید م می گذرد . پدر کمی آن سو تر  در امامزاده خوابیده است . امروز و در آغازین  لحظه های سال جدید  نام و یاد پدر مرا به لحظه های دور و درازی می برد.  پدرم کمی سواد مکتبی داشت  اما انسانی بسیار روشن بود. هنوز تشویق های او برای مطالعه بیشتر  در گوش جانم طنین انداز است  که همواره می  گفت : اگر  می خواهی بشوی خط نویس ،  بنویس و بنویس و بنویس .
 دوم ابتدایی بودم که در بساط یک حراجی و دستفروشی که به روستایمان آمده بود  چند جلد کتاب هم وجود داشت  که یکی از آنها  کلیات رستم نامه و دیگری  گزیده کوچکی از  اشعار شهریار بود .  این دو کتاب  بهترین هدیه آن روزگار از دست پدرم بود . بارها و بارها کلیات رستم نامه  را خواندم  به نحوی که  با شخصیت های  این کتاب مانند  رستم ، سهراب،برزو،، تیمور ، گیو  و دیگر شخصیت های شاهنامه  در خواب و بیداری زندگی می کردم .
بله  پدر اگر چه اندک  سوادی  داشت  ولی   به مطالعه  بسیار علاقه داشت  و دوست داشت که فرزندش کتاب خوان بار بیاید به همین خاطر وقتی  به شرکت  بهرگان در امام جسن که در آن سالها تازه فعال شده بود  می رفت  کلی مجله تاریخ گذشته با خود می آورد . محلات تاریخ گذشته ای که کارکنان شرکت  دور ریخته بودند .  آن روزها  مطالب خواندنی  این مجلات سرگرمی من بود.

 از مطلب دور نشویم . به خانه بر می گردم  تا  در بعد از ظهر این روز خود را آماده گشت و گذاری در بازار و ساحل نمایم .
  بعد از ظهر  پیاده از منزل بیرون می زنم . از مسیر هتل خور به سمت ساحل می پیچم .  در اولین روز از سال جدید  خیابانها و  پیاده روها مملو از دست فروش است  اما گویش ها و لهجه های متفاوتی را از دستفروشان می شنوم . گویش و لهجه هایی که اصلا گناوه ای نیستند .
 بعد از اینکه سری به کمپینگ  اسکان مسافرین می زنم  راهم را به سمت غرفه مدیریت  شهرداری در ساحل ادامه می دهم . تراکم چادرها به شکلی است  که به سختی می توان مسیر را ادامه داد .  ده دقیقه ای  در غرفه شهرداری می نشینم .  دوستانی مانند مهندس حیدریه ، روح الله ملک زاده ، جواد رستگار و تنی چند  از نیروهای شهرداری و فعالین اجتماعی  مشغول فعالیت هستند .
 باید به منزل بر گردم با یکی از دوستان تماس می گیرم که مرا به منزل برساند .  ماشین ایشان  در خیابان قدیم شیلات  پارک شده است .راهم را کج می کنم تا خودرا در ابتدای این خیابان ببینم .  چند قدمی به ماشین مانده است  که ناگاه با ضربه ای شدید از پشت سر و کشیده شدن بند دوربین به جلو که حمایل دوشم بود  به طرف جلو پرت می شوم .  حدود هشت شب است و علیرغم شلوغی  گناوه این خیابان کمی خلوت است .  موتور سوار هم چند متری جلوتر و پیش پایم  برزمین می افتد .  دو نفر به سراغم می آیند تا از زمین بلندم  کنند .  اشاره می کنم که موتور سوار فرار نکند   در همین حین شاهد  بلند شدن و فرار موتور سوار  بودیم .  به هر جهت  به کمک این دونفر  از زمین بلند می شوم . لنز  دوربین  آسیب دیده است  و خودم هم نای حرکت نندارم  و اینچنین بود  که خانه نشین  شدم
 غلامرضا کرمی