کد خبر: 1422
تاریخ انتشار: یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 - 09:00  

1 May 2016

ارسال به دوستان
الف الف

معلمی که از مراغه آمده بود این روزها به طور عجیبی یاد معلمان ابتدایی ام افتاده ام . می نشینم و گوش می سپارم به صحبت هایی که مرا با خودش می برد . کلماتی که چون باران برمن می بارد . کلماتی که رودخانه وار مرا به دریا می رساند .

پایگاه خبری تحلیلی ذریا دلان
معلمی که از مراغه آمده بود این روزها به طور عجیبی یاد معلمان ابتدایی ام افتاده ام . می نشینم و گوش می سپارم به صحبت هایی که مرا با خودش می برد . کلماتی که چون باران برمن می بارد . کلماتی که رودخانه وار مرا به دریا می رساند . سرازیر می شوم و رو به سوی چشمانت ترانه می خوانم . اینجا دبستان گاوزرد است . کتابهایم را در پلاستیکی می گذارم و مادرم با ریسمانی محکم آن را می بندد تا راهی دبستانی شوم که قرار است مرا به فردا برساند و اینچنین بود که نگاهم را به دریای دور از دسترس چشمانت می دوزم . اتوبوس در کنار جاده روستا توقف می کند تا جوانی شیک پوش را که امروز شاید پیرمردی نحیف باشد ، پیاده کند . جوانی غریب که توجه همه را جلب می کند . خبر مثل برق همه ی روستا را می گیرد که جوان غریبه همان معلم تازه وارد است . با پای برهنه در کوچه ها بازی می کنیم . نام معلم باعث می شود تا خود را جمع و جور کنیم . دم دمهای غروب که به منزل می آیم، نور روشن چراغ طوری اعلام می کند که باید مهمان داشته باشیم . با همان حال و هوای کودکی می فهمم که مهمان باید همان معلم تازه وارد باشد . با لهجه ی شیرین ترکی حرف می زد . لهجه ای که برای همه ی ما تازگی داشت . چندین بار نام مراغه را از زبانش می شنوم . معلم که خود ورزشکار بود ، زمین مسطحی را در کنار مدرسه آماده نمود و فوتبال بی قاعده و قانون ما را قانونمند کرد . برای اولین بار از گوش چپ و راست ، دفاع و فوروارد برایمان حرف زد . گویا در زمینه ی ژیمناستیک فعالیت داشت . روی دستها راه می رفت و خیلی از بچه ها به این ورزش علاقه نشان دادند . این روزها به طور عجیبی یاد معلمان ابتدایی ام افتاده ام . از چشم هایشان راهی به باغ های جهان می جویم . به روشنایی فردا کتاب را می گشایم . بوی عطر عجیبی مستم می کند . بویی که هر ساله مرا به سال 1347 پرت می کند . سالی که به طور رسمی پا به کلاس اول ابتدایی گذاشتم . کیف هایی از جنس پلاستیک و کفشهای ربنی که معروف به کفش چک و اسلواکی بودند و زیرشلواری های راه راهی که به بشور و بپوش مشهور بودند ، راهی کلاس اول ابتدایی می شدیم . وقتی بارندگی می شد ، راهها به مرکز شهر که دیلم بود ، مسدود می شد و تا مدتها از بازرس و معلم راهنما خبری نبود و محدوده فعالیت معلم وسیع تر و آزادتر می شد . و آنگاه هوای لطیف بعد از باران درس را از کلاس های خشتی به دشت و کوه و دره می کشاند و چه صفایی داشت . آن گردش دسته جمعی و توضیحاتی که معلم با لهجه ی شیرین آذری می داد . این معلم خوش ذوق را دست تقدیر از شهر مراغه تبریز به روستای گاوزرد از توابع دیلم کشانده بود . این روزها که خود به بازنشستگی رسیده ام یاد و خاطره معلمانم بیش از هر زمان دیگری برایم زنده می شود . معلمانی که در شکل گیری شخصیت همه ی ما نقش به سزایی دارند . به سال 1347 بر می گردم ، سالی که پا به کلاس اول ابتدایی گذاشتم . کد مخابراتی شهر مراغه را پیدا می کنم و از اطلاعات مخابرات شماره تلفن آقای شکارچی را می گیرم . چهل سال بی خبری مرا مردد نموده است . نمی دانم درقید حیات است یا نه ؟ اصلا مرا به یاد می آورد ؟ شماره را می گیرم . خانمی گوشی را برمی دارد ، خودم را معرفی می کنم . آقا را صدا می زند . شوق و ذوق عجیبی دارم . حس می کنم ، همان کودکی هستم که در سال 1347 با لکنت زبان با معلم تازه وارد روبه رو شدم . آقا! اجازه ، سلام ! وقتی می گویم کرمی هستم . جواب می دهد تو غلامرضا هستی ؟ هنوز بعداز چهل سال واندی نام کوچک مرا از یاد نبرده است . اشک در چشمانم حلقه می زند . ای کاش حضوری نزدیک داشتم و بر دستانش بوسه می زدم
غلامرضا کرمی