کد خبر: 1423
تاریخ انتشار: یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 - 11:00:00  

1 May 2016

ارسال به دوستان
الف الف

رگی از دفتر خاطرات یک معلم بازنشسته 29 سال معلمی خاطرات تلخ و شیرینی را به همراه داشته است . خاطراتی که تلخ ترین آن تقدیر نامه بازنشستگی بوده است

پایگاه خبری تحلیلی دریا دلان
رگی از دفتر خاطرات یک معلم بازنشسته 29 سال معلمی خاطرات تلخ و شیرینی را به همراه داشته است . خاطراتی که تلخ ترین آن تقدیر نامه بازنشستگی بوده است و همین باعث شد تا لحظاتی پس از دریافت این تقدیر نامه مطلبی را که در پی می آید نوشته شود که آن را تقدیم می کنم به همه ی معلمانم انتخاب شغل و شروع به کار تقدیرنامه را که نگاه می کنم ، آقای امیری مسئول کارگزینی می گوید ، باید پرونده ای جدید تشکیل بدهم و حسابی تازه که با 03 شروع خواهد شد . در بایکانی ذهنم سری به پرونده سابقم می زنم . پرونده ای که بسته خواهد شد . ورق ورق برمی گردم ، به اولین برگ پرونده که می رسم ، میخکوب می شوم . تاریخ را که نگاه می کنم ، سال 1359 است . جوانی هیجده ساله هستم ، پر توان و پر انرژی ، گرما و سرما نمی شناسم . معنای خستگی را نمی دانم . روستازاده ای ساده و بی ادعا هستم . دوران دانش آموزی ام کارگری و چوپانی هم کرده ام . خیلی از شب ها در کوه و دشت به سر برده ام و زیبایی طبیعت را با همه ی وجود احساس کرده ام . اینک برگه ای به اندازه ی نصف برگ A4 به دستم می دهند : « آقای .... به موجب این ابلاغ به سمت کفیل آموزگار دبستان میثم تاج ملکی منصوب می شوید ... » هیچ چیز در زندگی به اندازه ی این نصف برگ خوشحالم نکرده بود . آه چه روزهای بلندی و چه حس غریبی در خود احساس می کردم . فصل تازه ی زندگی ام آغاز شده بود . بله ، ابلاغم را که گرفتم سر از پا نمی شناختم . خوشحال و خندان به منزل رسیدم . محل خدمتم روستای تاج ملکی تعیین شده بود . به پدرم که گفتم ، خوشحال شد و گفت : اکثر مردمان این روستا دوستان قدیمی من هستند بی صبرانه منتظر رسیدن به کلاس درس و مدرسه بودم . حسن عمادی معلم راهنما بود . به راستی مرد خوب و نازنینی بود و هست . به اتفاق آقای عمادی به روستای تاج ملکی رفتیم . تغییر و تحول انجام گرفت . مدرسه که تعطیل شد برای بازگشت به محل سکونتم که یکی از روستاهای دیلم بود ، وسیله نداشتم . ولی غمی نبود ، پیاده به راه زدم . از مدرسه روستا تا جاده اصلی نیم ساعت راه بود . فکرهای زیادی در سر داشتم . چنین و چنان خواهم کرد . از همین بچه ها پزشک ، مهندس ، معلم ، شاعر ، نویسنده و ...خواهم ساخت . در همین فکر و اندیشه بودم که خود را در کنار جاده اصلی دیدم . بارانی نم نم می بارید . یک ساعتی منتظر ماشین ایستادم تا روستای محل سکونتم سی و اندی کیلومتر راه بود . برای رفت و آمد باید موتور سیکلتی دست و پا کنم . جوان بودم و شوق پرواز تازه در بال هایم جوانه زده بود . در زیر باران به راه زدم . ماشین تریلری در کنارم ترمز کرد . به خانه که رسیدم بارانی سیل آسا همه را در لاک خود فرو برده بود . سه روز و سه شب باران به شدن ادامه داشت . جاده خاکی بود و عبور و مرور خودروها در مسیر بسیار کم و محدود بود . علیرغم اشتیاق فراوان برای حضور در کلاس درس ، نتوانستم در این سه روز راهی به محل کار پیدا کنم . بعد از فروکش کردن بارندگی به سرعت ، خود را به روستای تاج ملکی و آموزشگاه رساندم . و ظهر همان روز به اداره رفتم . نمی دانم با این بارندگی شدید و جاده های صعب العبور خاکی ، چه کسی همت کرده و غیبت من را به اداره اعلام نموده بود . توجیه و توضیحم را آقای عمادی قبول کرد و من هم نصایح مشفقانه اش را شنیدم . موتور سیکلت که خریدم ، رفت و آمدم سهل تر شد . مدرسه پنج پایه بود و می بایست هر پنج پایه را تدریس می کردم . هرچند که تدریس در پایه ی اول ابتدایی برایم مشکل بود ولی پایه های بالاتر را خوب درس می دادم . چند روزی که گذشت برای کلاس مبصر انتخاب نمودم . عمران محمد پور دانش آموز کلاس چهارم ابتدایی بود . اکنون دبیر ریاضی دبیرستانهای گناوه است . عمران را که دانش آموز زرنگ و پر تلاشی بود ، مبصر نمودم . دانش آموز دیگری داشتم که با سن و سال کم دونده بسیار چابکی بود . که اگر تحت آموزش صحیح قرار می گرفت و یا در شهر زندگی می کرد شاید آینده ی او با قهرمانی گره می خورد . روزی برای کار اداری به گناوه رفته بودم . وقتی برگشتم اوضاع را نامناسب دیدم . مبصر مدرسه دلخور بود . گفت : آقا دیگری را مبصر کن . اوضاع دستم آمد. وقتی که معلم نباشد ، دانش آموزان شلوغ می کنند و بعضی وقتها هم به جان هم می افتند . محیط کوچک است و خبرها زود می پیچد . مبصر نام دانش آموزان شلوغ را یادداشت کرده بود و همین امر موجب دخالت خانواده ها و بگومگوی مادران شده بود . یکی دو ماه از شروع به کار معلمی ام گذشته بود . کم کم هوا رو به سردی می گذاشت . بارانهای موسمی فرا می رسیدند و گاهی وقت ها به علت بارندگی های شدید ، رفت وآمد مشکل می شد . در فاصله ی بین روستا و مدرسه خانه ای گلی بود که اهالی در سالهای قبل برای بیتوته و اسکان معلمان ساخته بودند. که البته خانه معلم نام داشت ولی نه به سبک و سیاق خانه های فعلی معلمان بود . این خانه گلی که فقط یک اتاق بود ، هیچ گونه دیوار و حصاری نداشت . حیاط آن بیابانی بود که رو به سمت مدرسه آغوش می گشود . هر چند که کمتر در روستا می ماندم ولی جهت روزهای بارانی و مواقع اضطراری خانه را تحویل گرفتم . یکی از روزها که مجبور بودم در روستا بیتوته کنم اطراف مدرسه قدم می زدم . جوانی که در آن زمان سال آخر دبیرستان را می گذراند پیشم آمد . سلام و احوالپرسی مان گل کرد . او را در دوران جوانی که دانش آموز بودم ، در مدرسه امان دیده بودم . گویا یک پایه تحصیلی از من عقب تر بود . من در خرداد سال 1359 دیپلم گرفته بودم و او در سال 1360 سال آخر متوسطه بود . بله این جوان کسی نبود جز علی سینا محمد پور که در حال حاضر یکی از کارشناسان شبکه بهداشت و درمان گناوه است . به هر جهت صحبت هایمان گل کرد . او را جوانی روشن و اهل مطالعه دیدم . از روستا و مردمش سوال کردم . از وجه تسمیه ی روستای تاج ملکی که پرسیدم علی سینا که تازه چانه اش گرم شده بود گفت : قدیمی های ما و پیران روستا چنین نقل کرده اند که سالیان خیلی گذشته عشایر دامداری که احتمالا از کهگیلویه و بویراحمد به دنبال چراگاه و مراتع حاصلخیز بوده اند ، در اطراف محل فعلی روستا و کوههای سرسبز آن زندگی می کرده اند ،و هر ساله به این منطقه ، آمد و شد داشته اند . نقل است که جوانی « ملک » نام که دامداری زبر و زرنگ بوده است و نی را به زیبایی می نواخته است ، به دختر یکی از دامداران عشایر و از طایفه ای دیگر که آنها هم به ییلاق آمده بودند علاقمند می شود . این دختر گویا تاجو نام داشته است . علاقه مندی این دو جوان عشایر منجر به ازدواج می شود . وقتی هوا رو به گرمی می رود و عشایر کوچ می کنند این خانواده ی تازه شکل گرفته در همان محل می مانند و بنیان روستایی را می گذارند که بعدها به نام « تاج ملکی » معروف می شود که این نام ترکیبی از دو نام تاجو و ملک می باشد . همان طور که قدم می زنیم ، از روستا فاصله می گیریم . در فاصله ی بسیار کم و در شمال روستای تاج ملکی روستای دیگری با چند خانواده دیده می شود . علی سینا می گوید به این روستا هم « محمد عبد علی » می گویند و ادامه می دهد که یک نفر به اسم محمد عبد علی که گویا از طایفه ی حیات غیبی خرم آباد بوده و پس از اختلاف با خویشان خود که در آن زمان در روستای مال قائد ساکن بوده اند ، به روستای « تاج ملکی » پناه می برد و لرهای ساکن در تاج ملکی او را پناه می دهند . وی در نزدیکی روستای تاج ملکی ساکن می شود و پس از ازدواج با دختری از اهالی روستای تاج ملکی در آنجا خانه می سازد و پس از زاد و ولد روستای کوچکتری در کنار تاج ملکی به وجود می آید که به آن « مال محمد عبد علی » می گویند و حالا نتیجه ها و نبیره های آن خانواده های با نام حیاتی و خرم آبادی می باشند . کم کم آفتاب در پشت درخت های گز روستای محمد عبد علی به خاک می نشیند . باید به خانه برگردم . از علی سینا که جدا می شوم به همان خانه گلی معلم بر می گردم . چند دانش آموز کنار اتاق نشسته اند . یکی از آنها برایم شام آورده است . دیگری نان محلی و سومی تخم مرغ محلی ، از محبت شان تشکر می کنم . فانوس را روشن می کنم تا در روشنای کم رنگ آن دروس و برنامه های کاری فردایم را مرور کنم
غلامرضا کرمی