کد خبر: 1424
تاریخ انتشار: یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 - 11:00  

1 May 2016

ارسال به دوستان
الف الف

ز دفتر خاطراتم برای اولین معلمم در اولین سال تحصیل کنار همین دیوار چه خاطره هایی خوابیده است . زیر همین درخت «گز » که پر ریخته است . چه لذتی داشت ، گفتمان نسل هایی که فاصله ها را کنار هم ردیف بودند . صدای زنگوله ی گله های روستا چه دلنشین و دلنواز است

پایگاه خبری تحلیلی دریا دلان
ز دفتر خاطراتم برای اولین معلمم در اولین سال تحصیل کنار همین دیوار چه خاطره هایی خوابیده است . زیر همین درخت «گز » که پر ریخته است . چه لذتی داشت ، گفتمان نسل هایی که فاصله ها را کنار هم ردیف بودند . صدای زنگوله ی گله های روستا چه دلنشین و دلنواز است . صدایی که مرا به کودکی ام می رساند . به لحظه هایی که دست در دست پدر ، کوچه های تاریخ را گام می زنم ، تا به سوی دبستانی گام بردارم که برای همه ی اهالی تازگی داشت . شب از نیمه گذشته است و بازی های کودکانه ی ما تمامی ندارد. آرام و بی صدا از لای درب حیاط ، تن نحیف و تکیده ام را عبور می دهم تا دور از چشم پدر به زیر پتوی شب آرام بگیرم و بازخواست دیر آمدن را به دست صبح فردا و گذر زمان بسپارم . کوچه های خاک آلود روستا را که عبور می کنم به خرابه هایی می رسم که روزی آباد و معمور بوده است . این جا برج خان است . آن طرف تر روزی محل نشست های عمومی مردم در فصل های بیکاری بود . و این برکه آب که « گرو » نام دارد ، محل بازی زمستانه ی ما بچه ها بود . اینک بزرگتر شده ایم ولی خاطره ها رهایمان نمی کند . از پیچ و خم کوچه ها که می گذرم ، گویا از دالان های تو در توی تاریخ ، می گذرم . بچه هایی را می بینم که پیر شده اند ، زنان و دخترانی که مادربزرگ های امروزند . حسن آن دوست داشتنی ترین همکلاسی مان با دوچرخه از روستای همجوار می آید . مدرسه ، دو نوبته است . در فاصله ی دو شیفت مدرسه ، یعنی ظهرها با دوچرخه اش دوری در میدان اطراف مدرسه می زنیم . برای هر دور ، یک جفت برگ دفتر کرایه می گیرد و هر روز با همین دوچرخه کلی کاسب می شود . مثل همین دیروز بود که از در درآمدی و شادمانه چشم در چشم کلاس چرخاندی . مثل همین دیروز بود که امیدوارانه ، آینده را با نگاه دلاویزش گره زدم . دست در دست مردی بالا بلند راه می جویم . جوانی شیک پوش درب مدرسه ایستاده است . دستم را می گیرد و به کلاس می برد و به دلهره هایم پایان می دهد . هنوز به سن قانونی ورود به مدرسه نرسیده ام و به عنوان دانش آموز مستمع آزاد پذیرفته می شوم . هیاهوی کلاس و همهمه دانش آموزان اولین تجربه ی دانش آموزی ام می شود . دانش آموزانی که فاصله ی سنی بسیاری با من دارند . در ردیف اول کلاس و در میزها و نیمکت های جدای از هم جا می گیرم . هنوز سن و سالم به شش نرسیده است . در ته کلاس دانش آموزانی قرار گرفته اند که بعضی از آن ها بیش از پانزده سال سن دارند . مدرسه شش پایه است . من و تنی چند از دانش آموزان مستمع آزاد ، هستیم . آموزگار که کلاس ششمی ها را درس می داد ، ما هم به اجبار از تاریخ ، جغرافیا ، ادبیات و دیگر دروس مطالبی را می شنیدیم که هنوز بخشی از خاطره هایم را به خود اختصاص داده است . درست یادم می آید ، مدرسه در شمالی ترین قسمت روستا در منزل یکی از اهالی قرار داشت . در منزل غلامشاه سوقی که گویا در گناوه ساکن شده بود . و منزل او خالی از سکنه بود . یکی دو سال نگذشت که پدر با جمع کردن اهالی و جمع آوری پول ، در زمینی در ضلع غربی روستا کار ساخت مدرسه ی جدید را شروع کرد . هر کس به نوعی کمک می کرد . خود مردم روستا خشت زدند و خود کارگر و بنا شدند و مدرسه سه کلاسه ای ساخته شد که در کنار آن دو اتاق برای زندگی معلم در نظر گرفته شده بود . اولین سالی که راهی درس و مدرسه شدم ، آقای صدری از بوشهر معلم بود . تلاش های فراوانی برای آموزش ما داشت و دوچرخه ای داشت که با آن مسیر روستا تا دیلم که آن زمان ، مرکز بخش بود ، طی می کرد . آقای صدری سال بعد از مدرسه ی ما رفت . دیگر او را ندیدم تا سال 1359 که سال آخر دانشسرای مقدماتی را طی می کردم . روزهای چهارشنبه ، جهت کارآموزی عملی به مدارس ابتدایی می رفتیم . سرکلاس می نشستیم و تدریس معلمین را نظاره می کردیم تا از تدریس شان ره توشه ای برگیریم . یکی از این چهارشنبه ها به دبستانی رفتیم که اگر اشتباه نکنم ، دبستان گلستان نام داشت . زنگ استراحت را بین دانش آموزان ، سپری می کردیم . معاون مدرسه مرد میانسالی بود که دانش آموزان او را آقای صدری صدا می زدند . با شنیدن نام صدری ناگاه به دوازده تا سیزده سال قبل پرت می شوم . نام « صدری » خاطره هایی را برایم زنده می کند . به طرف او می روم . بعد از سلام و احوال پرسی از او می پرسم که در اوایل استخدامش کجا مشغول به خدمت بوده است . از دیلم و روستاهای آن نام می برد . به هدف نزدیک شده ام . از روستای زادگاهم گاو زرد نام می برد . و کم کم به سمت و سویی می رویم که نام پدرم را به عنوان یکی از آشنایانش در روستا نام می برد . وقتی خودم را به عنوان یکی از دانش آموزانش معرفی می کنم ، از دانش آموز مستمع آزاد خردسالش می پرسد . به او می گویم همان دانش آموز خردسالی که قلم به دستش دادی اکنون روبروی توست . اشک در چشم پیرمرد حلقه می زند . بر گونه هایش جویباری از اشک جاری می شود . دست در گردن هم می اندازیم و اشک های گرمش را حس می کنم . من و دوستانم را به دفتر مدرسه راهنمایی می کند و از ما به گرمی پذیرایی می کند . آن روز یکی از شیرین ترین روزهای زندگی ام بود . دیدار معلمی که اولین بار قلم به دستم داده بود و اولین حروف الفبا را برایم هجی کرده بود
غلامرضا کرمی