کد خبر: 3449
تاریخ انتشار: پنج شنبه 7 مرداد 1395 - 13  

28 July 2016

ارسال به دوستان
الف الف

پس از شصت سال خواهر غرق شده پیدا شد اما

پس از شصت سال خواهر غرق شده پیدا شد اما

پس از شصت سال خواهر غرق شده پیدا شد اما ... دریا دلان : غلامرضا کرمی هزار جهد بردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

 

 پس از شصت سال  خواهر غرق شده پیدا شد اما ...

 دریا دلان :

 غلامرضا کرمی

 هزار جهد بردم که سر عشق  بپوشم

 نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

سال 1333 است . لنجی از جنوب ایران ' از سرزمین  شرجی زده گناوه  راهی کشور عراق می شود . لنج با مسافرین ریز و درشت  خود در نزدیکی بصره  به پیش می رود   اغلب  مسافرین  این لنج خانواده های فقیری  هستند که برای  امرار معاش و  تهیه خرمای سالانه  خود راهی  دیار غربت شده اند .

 لنج همچنان به پیش می رود  اما حادثه ای سهمگین  در پشت تاریکی شب  کمین کرده است  تا یک کشتی از راه برسد  و لنج سفاری  را با سرنشینانش سرنگون  نماید .   در این لنج  خانواده قنبر مشهدی  محمد  از شول  گناوه هم حضور دارند   این خانواده دو دختر به  نام های بهناز و پری  دارند . بهناز نزدیک به ده سال و پری  شش تا هفت سال بیشتر ندارد .

 لنج شاهن مسافر است  و در آستانه غروبی غم انگیز  به سوی سرنوشت در حرکت است. که ناگاه بر اثر  تصادف با کشتی  سرنگون می شود . جمعی غرق می شوند . تعدادی ناپدید  و عده ای هم نجات  می یابند

 نجات یافتنگان  از خطر،  به خشکی می رسند  وناپدید  شدگان  لنج کم و بیش  مشخص می شوند . یکی از ناپدید شدگان  بهناز  دختر قنبر مشهدی محمد  اهل شول است .

 بعد از چند روز به برادران و دایی بهناز خبر می رسد که بهناز   به دست ماهیگیر ان  نجات یافته است   اما پی گیری ها  نتیجه ای  در بر ندارد  و صیاد ان فرد دیگری  را نشانشان می دهند . عاقبت مراسم ختم بهناز  برگزار می گردد

 60 سال بعد  یعنی در سال 1393   الله کرم قائد نظامی با من تماس می گیرد  و ماجرای خاله  غرق شده اش را برایم  تعریف  می کند  وضمن بیان ماجرا  می گوید :   سرنخی پیدا  شده  که احتمال دارد  خاله  زنده  و در  کشور عراق باشد .

 قاید نظامی که کمی هیجان  زده می نماید  می  گوید :  از روزی که  مادرم این خبر را  شنیده است  آرام و قرار ندارد  و به همین خاطر  راهی عراق می شوم  شاید رد پایی از خاله  گم شده پیدا کنم .

 قائد  نظامی  ماجرا را اینگونه تعریف  می کند که  زنی شکسته بند محلی  ساکن در گناوه   گفته   که یکی از  مراجعین ناشناسش  از قول پدرش که به عتبات عآلیات  رفته است  نقل کرده است  که پدرش  در بصره  با پیرزنی  بر خورد می کند که  خود را  دختر  قنبر مشهدی محمد اهل شول  معرفی کرده است و حالا همین خبر نا موثق  شور و شوقی را  در خانواده  قاید نظامی برپا کرده است  اما تمام تلاشها برای پیدا کردن راوی خبر  بی نتیجه می ماند .

 در همان زمان  داستان این ماجرا  را در هفته نامه  دریا دلان به چاپ رساندم  و در جهت  کمک به  این خانواده  در فضای مجازی نشر دادم .

رفت و آمدهای جناب قائدنظامی به کشور عراق و پیگیری های مکرر ایشان نتیجه ای نداد اما این مرد پرتلاش و بزرگ ناامید نشد و مکرر با من در تماس بود و تنها کاری که از من ساخته بود ایشان را تشویق به پیگیری کرده و امیدوار می ساختم.

امروز یعنی ظهر پنجم مرداد ماه 95پیامی کوتاه از قائدنظامی  دوی  گوشی همراهم آمد: "فرزندان خاله گم شده منزل ما هستند" من که از دو سال پیش درگیر این ماجرا بودم کمتر از قائدنظامی مشتاق ختم به خیر این ماجرا نبودم و به راستی که اشک در چشم من هم بازی می کرد.

فوری تماس می گیرم، دخترخاله  و پسرخاله  از عراق آمده اند اما خاله از دنیا رفته است. اینجا بود که معنای  واقعی چشمی خندان و چشم دیگر گریان را با تمام وجود حس کردم.

دم دمه های غروب که احساس کردم منزل قائدنظامی و دور و بر مهمان ها خلوت تر شده است به سمت منزلشان می روم. همه اقوام و بستگان حضور دارند. شادی و خوشحالی زائدالوصفی را در چهره های تک تکشان می خوانم. خواهرزاده های دختر و پسر در کنار خاله پیرشان نشسته اند. یکی بر پیشانی و دیگری بر دست های خاله بوسه می زند. انگار مادرشان دوباره زنده شده است.

نخست ماجرا را از مادر سوال می کنم. چنین می گوید: من کودکی شش، هفت ساله بودم و خواهرم بهناز 9 تا 10 ساله بود. برای خرمای توشه سالمان راهی بصره شده بودیم. غروب بود یک کشتی با لنج برخورد کرد. همه در حال غرق شدن بودیم. دستانی نامرئی همه ما را یکی یکی از آب می گرفت و به درون کشتی پرتاب می کرد. بعد متوجه شدیم که خبری از بهناز نیست. تلاش ها نافرجام ماند و با این تصور که ایشان غرق شده است خانواده برایش مراسم ختم گرفتند ولی هیچگاه یاد و خاطره اش را فراموش نمی کردم.

الله کرم قائدنظامی که تلاش هایش عاقبت به ثمر نشسته است با هیجانی خاص می گوید: پس از دوسال تلاش ناموفق حدود یک ماه پیش دوستی به منظور کمک و شناسایی خاله گم شده یک شخص عراقی ساکن گناوه را به من معرفی کرد. این شخص که علی ربیعی نام داشت به مصداق آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم، بود . ماجرا را برای آقای ربیعی تعریف می کنم.

 علی ربیعی در زمان حکومت صدام از دست رژیم بعثی عراق فرار کرده  و در گناوه ساکن  است. او قول می دهد که با خانواده اش در عراق تماس بگیرد و برای پیدا کردن خاله با ما همکاری نماید. ضمنا حدود همان دو سال پیش خانواده ای در بصره که اقوام ایرانی داشتند به ما گفتند که خاله شما با مشخصاتی که شما ذکر می کنید در همسایگی ما در فاو ساکن بوده اند ولی بعد از جنگ از اینجا رفته اند.

عاقبت ربیعی با عراق و با خاله خودش تماس می گیرد. خاله مشخصات پدر و مادر و خواهران و برادران بهناز را می خواهد. مشخصات که اعلام می شود مشخص می شود که همین ربیعی نوه خاله ماست. خاله پیش از فوت مشخصات پدر، مادر و خواهران و برادرانش را به فرزندانش گفته است.

با عقیل ربیعی و خواهرش فاطمه صحبت می کنم. به عربی حرف می زنند و خواهرزاده شان ترجمه می کند.  و می گویند:           وقتی مادر غرق می شود توسط یکی ازصیادان عراقی از آب گرفته می شود و پس از مدت کوتاهی نگه داری، او را به یک خانواده سنی که بچه دار نمی شدند، می فروشند.   مادر در سن 17 سالگی با پدرم ازدواج می کند. ماحصل این ازدواج دو پسر و دو دختر می باشد. پسر بزرگتر به دست صدام اعدام می شود و دختر بزرگتر هم از دنیا رفته است که یکی از فرزندان خواهرمرحوممم همین آقای ربیعی ساکن گناوه است که در زمان صدام از عراق فرار کرده و دست سرنوشت او را مقیم گناوه می کند و تا همین چند روز پیش نمی فهمیده است که همه اقوام او در گناوه زندگی می کنند.

یکی از همراهان این خواهر و برادر عراقی می گوید: از دیروز که از نجف به سمت ایران حرکت کردیم این خواهر و برادر به اشتیاق دیدن خاله و بستگانشان به شدت گریه می کردند. اصرار داشتند که بدون توقف به سمت گناوه بیاییم. عقیل در آبادان چندساعتی بستری می شود ولی شور و اشتیاق او چنان بود که می خواست شبانه به سمت گناوه ادامه دهد که به علت بیماری مانع حرکت شدیم.

خانم فاطمه ربیعی هم به زبان عربی می گوید: تا زمانی که صدام حکومت می کرد مادرم از ایرانی بودن خود چیزی نمی گفت اما بعد از حکومت صدام مرتب پیگیر بود که بستگان خود را پیدا نماید. چندبار هم به ما گفت: خواب دیده ام که بستگان من در ایران پیدا می شوند ولی دیگر زنده نیستم و شما با آن ها آشنا می شوید.

به جمعیت داخل اتاق نگاهی می اندازم. همه خوشحال و خندان هستند. مادر قائدنظامی در میان پسر و دختر خواهر گم شده اش نشسته است. خواهری که شصت سال فکر می کرده است که مرده است. خواهری که دست سرنوشت تقدیری دیگر را برایش رقم زده بود و امروز خواهرزاده هایش او را در آغوش گرفته اند. یکی بر پیشانی و سر او بوسه می زند و دیگری بر دستان خاله بوسه می کارد و چون جان شیرین او را در آغوش گرفته اند. گویا مادرشان دوباره زنده شده است.

 غلامرضا کرمی